توضیحات
مقدمه کتاب
وقتی من جایگاه خودم را گم کرده بودم،
همهی افراد را موافق با میل خودم داوری میکردم و همه چیز را با شرایط خودم میسنجیدم. این قانون خیالی و اشتباه من، جوانی پرشور و نشاطم را گرفت؛ لذا بعد از کسب تمام موفقیتهایی که پیدا کرده بودم و رسیدن به همهی خواستههایی که از قبل، برنامهریزی کرده بودم، در زندگی با اتفاقات غیرمنتظرهای روبهرو شدم که فهمیدم راهی که برای زندگی انتخاب کردم، راه اشتباهی بوده است و حالا میخواهم جبران کنم. میبینم جایی برای جبران فرضیههای اشتباهم نیست و اگر هم هست، گرگ پیری همهی توان جوانی مرا بلعیده و کهولت، اجازهی برگشت از راهی را که آمدهام، به من نمیدهد. الان که با هفتاد سالگی دست و پنجه نرم میکنم، بیناییام را در حادثهای غمناک و دور از تصور از دست دادهام و ناخواسته با انواع دردهایی که گذر زمان بر من فرود آورده، به سختی سازگاری میکنم. به همین خاطر بیشتر مواقع با چشمانی که نوری ندارد، گوشهای خزیده و به آفتاب عمرم زل میزنم. مات و مبهوت به باقیماندهی عمرخویش فکر میکنم یا در گوشهای از اتاق میایستم و از پنجره، به افق خیره میشوم؛ به امید بازگشت مینا، دختر خودخواهی که باعث تمام این مشکلات بوده است. با کوچکترین صدایی که به گوشم میرسد، با همان چشمان بسته، صورتم را به سمت و سوی هر صدایی میچرخانم تا شاید با ورودش، نسیم خنکی صورتم را نوازش کند و به تن بیتاب من تاب و به بیقراریهای من قرار و به کالبد بیجان من، دوباره جان برگردد.














نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.